بسم الله الرّحمن الرّحیم
عموی من سلام... :)
خوبین عمو جون؟
سرحالین؟ مامان فاطمه، خوبن؟
عمو... دیروز از ۱۰ صبح رفتم کلاس تاااااااااا ۸ و نیم....
حسابی خسته شده بودیم... نهار هم نخوردیم! پارسال همین موقعا بود که بخاطر درس و کنکور، به شکمم نمی رسیدم! اسیر ِ مشکلات و بیماری شدم... امسال انشالله باید بیشتر مواظب خودم باشم.
عمویی؟ میگم از مامان فاطمه بپرسید درمان سنّتی واسه مشکلات معده سراغ ندارن؟ آخه دیشب داشتم به بادکش فکر میکردم. گفتم حتما واسه معده هم درمان دارن دیگه نه؟ ![]()
عمو... دیروز که هیچ... پریروز از ۴و نیم تا ۸ و نیم کلاس بودم. با یه استادی که خیلی برام عزیزن. خیلی دوسشون دارم. عمو.. حالشون خوب نبود. بنده خدا نهار نخورده بود :(
توی آنتراک رفتم پیششون که نشسته بودن رفع اشکال می کردن. متوجه شدم که حالشون خوب نیست. خیلی اسفناک بود چهره شون! میدونستم مشکل چیه اما میخواستم بپرسم تا استاد یه حرفی بزنن... نگران بودم خب. گفتم استاد سردرد دارین؟
دستشونو گذاشتن رو صورتشون و گفتن: حالت تهوع....
گفتم ای بابا.. به مسئول کانون گفتم قرص ندارین؟ استاد حالشون خوب نیست...
قرص نداشتن...
یه دفعه استاد رفتن سمت سرویس بهداشتی... حالشون بد شد... خیلی دلم سوخت.. خیلی...
وقتی برگشتن یه ذره بهتر بودن شکر خدا... :)
استاد گفتن: چرا من اینطوری شدم یه دفعه؟؟ ![]()
فاطمه گفت شاید نهارتون مسموم بوده... استاد گفتن اتفاقا نهار نخوردم.
میخواستم دعوا کنم استاد رو ![]()
آدم بدون نهار میاد ۴ ساعت کلاس برقرار میکنه؟؟ اونم بعد از چندساعت کلاس صبح؟؟
ای خدا... خلاصه بعد از آنتراک شکر خدا حالشون خوب بود![]()
دیروزم که بازم باهاشون کلاس داشتیم حالشون خوب بود.
عمویی؟ می شه یه خواهشی بکنم؟
تو این روزا.. که سرتون شلوغه... مواظب خودتون باشید... به خودتون برسید... به قول خودتون: به خودتون... به زندگیتون... برسید... !
باشه عمویی؟
ما نگرانیما... کار استاد ما رو نکنید ها! بدونِ نهار و صبحانه و شام و ورزش و...اصلا سراغ کار نرید. همه ی اینا رو داشته باشید. خب؟ ممنونم عمو... من... خیلی دوستون دارم. می دونید نه؟
پ.ن: کار خدا بود نه؟ باشه... کار خدا بود.
ندیدم مصاحبه رو... ولی... عکسها رو که دیدم.مامان فاطمه؟ یه چیز بگم؟ با اون تصویری که قبلا ازتون دیدم فرق داشتین! جوون تر شدین! به جان خودم...!
خدا؟ دوستت دارم قدّ ....
عمو... دلم حالش خراب شد...
نمیدونم چی باید بگم... فاجعه ای که تو خرمدره اتفاق افتاد... ای وای... ای وای... ای وای...
عموی صبورم؟ میشه شما واسه صبر پدر و مادر اون فرشته ها دعا کنین؟
اشک...

پ.ن: کلیک کنید.
شکر خدا که حواسشون جمع بود. الحمدلله...انشالله همیشه، همه جا، و برای همه همینطور حواس ِ جمع باشه و آرامش. و بازم دعای صبر برای مادران و پدران اون فرشته های کوچولو... (انگار تازه دارم سختی ِ کارشون رو درک میکنم)
بسم الله الرحمن الرحیم
اینجا... دل ِ گرفته... غصه های جمع شده... بغض های خورده و نخورده... گریه های نیامده و گاهی هم آمده... اشک های هرروز و هر لحظه حلقه شده توی چشم های پر از غم...
اینجا... آسمان ِ خشمگین.. از نمیدانم چه... صدای رعد... و برقی که نمی بینم.. نه برق ِ شوق در چشم هایم نه برق خشم در این آسمان عجیب و غریب ِ سیاه...
انگار اصلا هیچ نمی بینم...
چه عجیب است که همه راحت خوابیده اند! و تو را هم دعوت می کنند به خواب... سوال نداری؟ خواب دیگر چیست؟
اینجا.. من و خدایی که در همین خیلی نزدیکیست... و گاهی نمیدانم چطور می شود که هست و نمی بینم... هست و من هی به دلم بیخودی تشر می زنم که نه! نیست! ببین! خدا کنارت نیست...
اینجا... من و خدا...
پ.ن: خدا؟ بارونت رو بفرست... با خیال راحت... من دیگه همون زینبم... زینب ِ خودت... قول. خب؟
پ.ن: عمو؟ گاهی دلم میخواد ازتون بابت همه چیز تشکر کنم. اما نمی دونم چه طور...
عموم؟ بابت پست قبل... حرفم عوض نشده. اما خودم...
خیلی... خیلی... نه! خیلی دوستون دارم...
عموجان ِ باکلاس! این بخش ِ My liked content رو واضح تر می فرمایید لطفا؟


